تبليغاتX
parsa

parsa

Daftare Paiz

معما

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/31ساعت 5:12 AM  توسط parsa  | 

بازتاب

what ever it is you are feeling is a perfect reflection of what is in the process of becoming

هر چیزی که احساس می کنید بازتاب چیزیست

که در روند پدید آمدن است.

آلبرت انیشتین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/31ساعت 4:7 AM  توسط parsa  | 

حکایت 18

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

ترا گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می رود

چو فرهادم آتش بسر می رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو میدویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من ایستاده ام تا بسوزم تمام

ترا آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب درین گفتگو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب جمع

نرفته زشب همچنان بهرهای

که نا گه بکشتش پریچهره ای

همی گفت و می رفت دودش بسر

که اینست پایان عشق ای پسر

اگر عاشقی خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

برو خرمی کن که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدایی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می روی تن به طوفان سپار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/31ساعت 3:44 AM  توسط parsa  | 

ای دوست...


ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

ای یک دم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر گران در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 7:19 AM  توسط parsa  | 

ديوار

روى يك ديوار سنگى

دوتا پنجره اسيرند

دو تا خسته دو تا تنها

يكيشون تو يكيشون من

ديوار از سنگ سياه

سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بىصدايى به لبهاي خستۀ ما

نمىتونيم كه بجنبيم زير سنگينى ديوار

همۀعشق من وتو قصه ست قصۀ ديوار

هميشه فاصله بوده بين دستاى من وتو

با همين تلخى گذشته شب و روزاى من و تو

راه دورى بين ما نيست اما باز اينم زياده

تنها پيئند من وتو دست مهربون باده

ما بايد اسير بمونيم، زنده هستيم تااسيريم

واسه ما رهايى مرگه، تا رها ميشيم مى ميريم

كاشكى اين ديوار خراب شه

من وتو با هم بميريم

توى يك دنياى ديگه دستاي همو بگيريم

شايد اونجا توى دلها

درد بيزارى نباشه

ميونه پنجره هاشون ديگه ديوارى نباشه

كاشكى اين ديوار خراب شه

من وتو با هم بميريم

توى يك دنياى ديگه دستاي همو بگيريم

شايد اونجا توى دلها

درد بيزارى نباشه

ميونه پنجره هاشون ديگه ديوارى نباشه

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 1:42 AM  توسط parsa  | 

گذشت عمر



این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت                                                                                                                                                           
چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت                                                                                                                                                  
روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 5:5 AM  توسط parsa  | 

خيام


مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 4:54 AM  توسط parsa  | 

نظامی


مراکز عشق به ناید شعاری
مبادا تا زیم جز عشق کاری
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است
جهان عشقست و دیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشقبازی
اگر بی‌عشق بودی جان عالم
که بودی زنده در دوران عالم
کسی کز عشق خالی شد فسردست
کرش صد جان بود بی‌عشق مردست
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند
مشو چون خر بخورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد دل در و بند
به عشق گربه گر خود چیرباشی
از آن بهتر که با خود شیرباشی
نروید تخم کس بی‌دانه عشق
کس ایمن نیست جز در خانه عشق
ز سوز عشق بهتر در جهان چیست
که بی او گل نخندید ابر نگریست
شنیدم عاشقی را بود مستی
و از آنجا خاست اول بت‌پرستی
همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشق آفتاب آتش پرستند
مبین در دل که او سلطان جانست
قدم در عشق نه کو جان جانست
هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه هم خرابات
اگر عشق اوفتد در سینه سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ
که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جوینده کاه
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را می‌ربایند
هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 4:14 AM  توسط parsa  | 

مستانه

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن   دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن 
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن   پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن   تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر   دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن   هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل   زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم   عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن   چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور   عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب   علم و جان را کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن   چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/17ساعت 5:41 AM  توسط parsa  | 

رسم خوشايند

زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 5:27 AM  توسط parsa  | 

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

گویند کسان بهشت با حور خوش است 
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار



که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 5:19 AM  توسط parsa  | 

حقیقت

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست




نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست


در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 4:52 AM  توسط parsa  | 

وقتى كه زمانه بد است،

اين عشق
به اين سختى
به اين تُردى
به اين نازكى
به اين نوميدى،

اين عشق
به زيبايى روز و
به زشتى زمان
وقتى كه زمانه بد است،

اين عشق
اين اندازه حقيقى
اين عشق
به اين زيبايى به اين خجسته‏‌گى به اين شادى و
اين اندازه ريشخندآميز
لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات
و اين اندازه متكى به خود
آرام، مثل مردى در دل شب،

اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مى‌‌‏اندازد
به حرفشان مى‏‌آورد
و رنگ از رخسارشان مى‌‏پراند،

اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم -
اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته
- چرا كه ما خود جرگه‏‌اش كرده‌‏ايم زخمش زده‏‌ايم پامالش كرده‏‌ايم تمامش كرده‏‌ايم منكرش شده‏‌‌ايم از يادش برده‏‌ايم،
اين عشق ِ دست‏‌نخورده‌‏ى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى
از آن ِ تو است از آن ِ من است
اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است،
واقعى است مثل گياهى
لرزان است مثل پرنده‌‏يى
به گرمى و جان‌بخشى ِ تابستان.
ما دو مى‌‏توانيم برويم و برگرديم
مى‏‌توانيم از ياد ببريم و بخوابيم
بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم
دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم
بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم،
اما عشق‌‏مان به جا مى‏‌ماند
لجوج مثل موجود بى‌‏ادراكى
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل يادبود
به سردى ِ مرمر
به زيبايى ِ روز
به تُردى ِ كودك
لبخند‌زنان نگاه‏مان مى‏‌كند و
خاموش باما حرف مى‏‌زند
ما لرزان به او گوش مى‌‏دهيم
و به فرياد درمى‏‌آييم
براى تو و
براى خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من
و به خاطر همه ديگران كه نمى‏‌شناسيم‏‌شان
دست به دامنش مى‏‌شويم استغاثه‌‏كنان
كه بمان
همان جا كه هستى
همان جا كه پيش از اين بودى.
حركت مكن
مرو
بمان
ما كه عشق آشناييم از يادت نبرده‌‏ايم
تو هم از يادمان نبر
جر تو در عرصه‏‌ى خاك كسى نداريم
نگذار سرد شويم
هر روز و از هر كجا كه شد
از حيات نشانه‌‏يى به ما برسان
دير ترك، از كنج ِ بيشه‏‌يى در جنگل ِ خاطره‌‏ها
ناگهان پيدا شو
دست به سوى ما دراز كن و
نجات‏مان بده.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/22ساعت 11:16 PM  توسط parsa  | 

شب شعر

دوست‌ های گلم سلام،خواهش می‌کنم در تکمیل شب شعر به من کمک کنید و با شعر‌های قشنگتون این وبلاگ را کامل کنید، فقط حرف اول شعرتون با حرف اخر شعر قبلی‌ مطابقت داشته باشه.(با تشکر)

روی ادامه مطلب کلید کنید,.                    

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 2:22 PM  توسط parsa  | 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده 

سینه از عطر تو ام سنگین شده 
ای به روی چشم من گسترده خویش 
شادیم بخشیده از اندوه پیش 
همچو بارانی که شوید جسم خاک 
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک 
ای تپش های تن سوزان من 
آتشی در سایه مژگان من 
ای ز گندمزار ها سرشارتر 
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر 
ای در بگشوده بر خورشیدها 
در هجوم ظلمت تردید ها 
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست 
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست 
ای دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من 
داغ چشمت خورده بر چشمان من 
پیش از اینت گر که در خود داشتم 
هر کسی را تو نمی انگاشتم 
درد تاریکیست درد خواستن 
رفتن و بیهوده خود را کاستن 
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها 
سینه آلودن به چرک کینه ها 
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن 
زر نهادن در کف طرارها 
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته 
ای مرا از گور من انگیخته 
 چون ستاره با دو بال زرنشان 
آمده از دوردست آسمان 
از تو تنهاییم خاموشی گرفت 
پیکرم بوی همآغوشی گرفت 
 جوی خشک سینه ام را آب تو 
بستر رگهایم را سیلاب تو 
در جهانی این چنین سرد و سیاه 
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده 
گیسویم را از نوازش سوخته 
گونه هام از هرم خواهش سوخته 
آه ای بیگانه با پیراهنم 
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب 
آه آه ای از سحر شاداب تر 
از بهاران تازه تر سیراب تر 
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست 
عشق چون در سینه ام بیدار شد 
 از طلب پا تا سرم ایثار شد 
 این دگر من نیستم ‚ من نیستم 
حیف از آن عمری که با من زیستم 
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات 
خیره چشمانم به راه بوسه ات 
ای تشنج های لذت در تنم 
ای خطوط پیکرت پیراهنم 
آه می خواهم که بشکافم ز هم 
شادیم یکدم بیالاید به غم 
آه می خواهم که برخیزم ز جای 
همچو ابری اشک ریزم هایهای 
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار 
گاهواره کودکان بی قرار 
ای نفسهایت نسیم نیمخواب 
شسته از من لرزه های اضطراب 
خفته در لبخند فرداهای من 
رفته تا اعماق دنیا های من 
 ای مرا با شعور شعر آمیخته 
 این همه آتش به شعرم ریخته 
 چون تب عشقم چنین افروختی 
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 2:41 PM  توسط parsa  | 

آیینه‌





آن کس که خطای خویش بیند که رواست
تقریر مکن صواب نزدش که خطاست
آن  روی  نمایدش  که  در   طینت  اوست آیینه‌ی  کج   جمال   ننماید   راست
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 0:10 AM  توسط parsa  | 

غصه نخور

 مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
 غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 5:4 AM  توسط parsa  | 

اندكي صبر ، سحر نزديك است..

نام شعر : غمي غمناك


شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 5:1 PM  توسط parsa  | 

از عشق تا بی‌ نهایت..

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
 مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 10:41 AM  توسط parsa  | 

خطاب به بعضی‌ ها...

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن,,,
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم,,,
که در طريقت ما کافريست رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات,,,
بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست,,,
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب,,,
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه,,,
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس,,,
که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب,,,
که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ,,,
که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 2:50 AM  توسط parsa  | 

مسیر زندگی‌

این جاده مثل مسیر زندگی‌ ماست و ما در این جاده در حرکتیم،

اگه فقط به خط‌های وسط جاده نگاه کنیم..از زیبائی‌های اطراف غافل میمونیم!؟...

بیایم به زندگی‌ هم با نگاه باز تری بنگریم:)

تا زیبائی‌های اطراف را به راستی‌ درک کنیم

(به امید فردایی بهتر و ایرانی‌ سر بلند)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/21ساعت 3:34 AM  توسط parsa  | 

انتظار

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل

يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم

يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم

حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 3:9 PM  توسط parsa  | 

سكوتم...

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام   زندگي  را  گريه  كردم

نبودي  در  فراق  شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 2:21 PM  توسط parsa  | 

روزگار غریبی است، نازنین

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
و در این بن بست كج و پیچ سرما
آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی ست
آن كه بر در میكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای بر آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
روزگار غریبی ست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد
آنك قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میكنند و ترانه را بر دهان
كباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 12:57 PM  توسط parsa  | 

ما به هم محتاجيم

شب شيشه اي

ما به هم محتاجيم
مثل ديوونه به خواب

مثل گندم به زمين
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم

مثل ما به آدما
مثل ماهيا به آب

مثل آدم به هوا
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي
خورشيد مثوايي سر مي زنه
به عزاي دوري دستاي ما
کوچه ها ، سکت و بي صدا مي شن
بوي رخوت همه جا رو مي گيره
همه ي درها ، به غربت وا ميشن
جاده هامون ، که به خورشيد مي رسن

مثل تاريکي ، بي انتها مي شن
ما به هم محتاجيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:27 PM  توسط parsa  | 

وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی '


  وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی '


اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود . هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت . اافسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده . عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 6:59 PM  توسط parsa  | 

به كوروش چه خواهيم گفت؟


به كوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاك...
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاك؟
چه شد ملك ايران زمين؟
كجايند مردان اين سرزمين؟
به كوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه كرديد برنده شمشير خوش دستتان
كجايند ميران سر مستتان؟
چه آمد سر خوي ايران پرستي؟
چه كرديد با كيش يزدان پرستي؟
چرا پشت شيران شكسته؟
در ايران غم سراسر نشسته
چرا خامش و غم پرستيد هاي؟
كمر را به همت نبستيد هاي؟
چرا اينچنين زار و گريان شديد؟
سر سفره خويش مهمان شديد؟
چه شد عرق ميهن پرستيتان؟
چه شد غيرت و شور و مستيتان؟
سواران بي باك ما را چه شد؟
ستوران چالاك ما را چه شد؟
چرا ملك تاراج ميشود؟
جوانمرد محتاج ميشود
چرا جشنهامان شد عزا؟
در آتشكده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است ؟
چرا دشمنانش اينچنين سركش است؟
چرا بوي آزادي نيست واي
بگو دشمن ميهنم كيست هاي
بگو كيست اين ناپاك مرد
كه بر تخت من اينچنين تكيه كرد
كه تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 6:57 PM  توسط parsa  | 

بشنو این نی چون شکایت می‌کند...


بشنو این نی چون شکایت می‌کند

   از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

   در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق 

   تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

   باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

   جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

   از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست

   لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

   لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

   هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

   جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

   پرده‌هااش پرده‌های ما دری

د همچو نی زهری و تریاقی کی دید

 همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

   قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

  مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

    روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

     تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

  هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

  پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 5:51 PM  توسط parsa  |