معما
وین حل معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
Daftare Paiz
وین حل معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
what ever it is you are feeling is a perfect reflection of what is in the process of becoming
هر چیزی که احساس می کنید بازتاب چیزیست
که در روند پدید آمدن است.
آلبرت انیشتین
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
ترا گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می رود
چو فرهادم آتش بسر می رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من ایستاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب درین گفتگو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب جمع
نرفته زشب همچنان بهرهای
که نا گه بکشتش پریچهره ای
همی گفت و می رفت دودش بسر
که اینست پایان عشق ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می روی تن به طوفان سپار

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
ای یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر گران در گذریم
با هفت هزار سالگان سر به سریم...

روى يك ديوار سنگى
دوتا پنجره اسيرند
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگ سياه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بىصدايى به لبهاي خستۀ ما
نمىتونيم كه بجنبيم زير سنگينى ديوار
همۀعشق من وتو قصه ست قصۀ ديوار
هميشه فاصله بوده بين دستاى من وتو
با همين تلخى گذشته شب و روزاى من و تو
راه دورى بين ما نيست اما باز اينم زياده
تنها پيئند من وتو دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم، زنده هستيم تااسيريم
واسه ما رهايى مرگه، تا رها ميشيم مى ميريم
كاشكى اين ديوار خراب شه
من وتو با هم بميريم
توى يك دنياى ديگه دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توى دلها
درد بيزارى نباشه
ميونه پنجره هاشون ديگه ديوارى نباشه
كاشكى اين ديوار خراب شه
من وتو با هم بميريم
توى يك دنياى ديگه دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توى دلها
درد بيزارى نباشه
ميونه پنجره هاشون ديگه ديوارى نباشه

| این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت | چون آب بجویبار و چون باد بدشت | |
| هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت | روزیکه نیامدهست و روزیکه گذشت |

| مائیم و می و مطرب و این کنج خراب | جان و دل و جام و جامه در رهن شراب | |
| فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب | آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب |

| مراکز عشق به ناید شعاری | مبادا تا زیم جز عشق کاری | |
| فلک جز عشق محرابی ندارد | جهان بیخاک عشق آبی ندارد | |
| غلام عشق شو کاندیشه این است | همه صاحب دلان را پیشه این است | |
| جهان عشقست و دیگر زرق سازی | همه بازیست الا عشقبازی | |
| اگر بیعشق بودی جان عالم | که بودی زنده در دوران عالم | |
| کسی کز عشق خالی شد فسردست | کرش صد جان بود بیعشق مردست | |
| اگر خود عشق هیچ افسون نداند | نه از سودای خویشت وارهاند | |
| مشو چون خر بخورد و خواب خرسند | اگر خود گربه باشد دل در و بند | |
| به عشق گربه گر خود چیرباشی | از آن بهتر که با خود شیرباشی | |
| نروید تخم کس بیدانه عشق | کس ایمن نیست جز در خانه عشق | |
| ز سوز عشق بهتر در جهان چیست | که بی او گل نخندید ابر نگریست | |
| شنیدم عاشقی را بود مستی | و از آنجا خاست اول بتپرستی | |
| همان گبران که بر آتش نشستند | ز عشق آفتاب آتش پرستند | |
| مبین در دل که او سلطان جانست | قدم در عشق نه کو جان جانست | |
| هم از قبله سخن گوید هم از لات | همش کعبه خزینه هم خرابات | |
| اگر عشق اوفتد در سینه سنگ | به معشوقی زند در گوهری چنگ | |
| که مغناطیس اگر عاشق نبودی | بدان شوق آهنی را چون ربودی | |
| و گر عشقی نبودی بر گذرگاه | نبودی کهربا جوینده کاه | |
| بسی سنگ و بسی گوهر بجایند | نه آهن را نه که را میربایند | |
| هران جوهر که هستند از عدد بیش | همه دارند میل مرکز خویش |
| ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن | دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن | |
| نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن | پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن | |
| سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن | تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن | |
| اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر | دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن | |
| هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن | هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن | |
| آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل | زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن | |
| از برای سود، در دریای بی پایان علم | عقل را مانند غواصان، شناور داشتن | |
| گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن | چشم دل را با چراغ جان منور داشتن | |
| در گلستان هنر چون نخل بودن بارور | عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن | |
| از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب | علم و جان را کیمیاگر داشتن | |
| همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن | چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن |

| گویند کسان بهشت با حور خوش است | من میگویم که آب انگور خوش است | |
| این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار |
که آواز دهل شنیدن از دور خوش است |
| چون نیست حقیقت و یقین اندر دست |
نتوان به امید شک همه عمر نشست | |
|
هان تا ننهیم جام می از کف دست |
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست |
اين عشقاين عشق
به زيبايى روز و
به زشتى زمان
وقتى كه زمانه بد است،
اين عشق
اين اندازه حقيقى
اين عشق
به اين زيبايى به اين خجستهگى به اين شادى و
اين اندازه ريشخندآميز
لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات
و اين اندازه متكى به خود
آرام، مثل مردى در دل شب،
اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مىاندازد
به حرفشان مىآورد
و رنگ از رخسارشان مىپراند،
اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم -
اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته
- چرا كه ما خود جرگهاش كردهايم زخمش زدهايم پامالش كردهايم تمامش كردهايم منكرش شدهايم از يادش بردهايم،
اين عشق ِ دستنخوردهى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى
از آن ِ تو است از آن ِ من است
اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است،
واقعى است مثل گياهى
لرزان است مثل پرندهيى
به گرمى و جانبخشى ِ تابستان.
ما دو مىتوانيم برويم و برگرديم
مىتوانيم از ياد ببريم و بخوابيم
بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم
دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم
بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم،
اما عشقمان به جا مىماند
لجوج مثل موجود بىادراكى
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل يادبود
به سردى ِ مرمر
به زيبايى ِ روز
به تُردى ِ كودك
لبخندزنان نگاهمان مىكند و
خاموش باما حرف مىزند
ما لرزان به او گوش مىدهيم
و به فرياد درمىآييم
براى تو و
براى خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من
و به خاطر همه ديگران كه نمىشناسيمشان
دست به دامنش مىشويم استغاثهكنان
كه بمان
همان جا كه هستى
همان جا كه پيش از اين بودى.
حركت مكن
مرو
بمان
ما كه عشق آشناييم از يادت نبردهايم
تو هم از يادمان نبر
جر تو در عرصهى خاك كسى نداريم
نگذار سرد شويم
هر روز و از هر كجا كه شد
از حيات نشانهيى به ما برسان
دير ترك، از كنج ِ بيشهيى در جنگل ِ خاطرهها
ناگهان پيدا شو
دست به سوى ما دراز كن و
نجاتمان بده.

دوست های گلم سلام،خواهش میکنم در تکمیل شب شعر به من کمک کنید و با شعرهای قشنگتون این وبلاگ را کامل کنید، فقط حرف اول شعرتون با حرف اخر شعر قبلی مطابقت داشته باشه.(با تشکر)

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
![]() آن کس که خطای خویش بیند که رواست |
تقریر مکن صواب نزدش که خطاست | |
| آن روی نمایدش که در طینت اوست | آیینهی کج جمال ننماید راست |

مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی

نام شعر : غمي غمناك
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.
| منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن,,, | منم که ديده نيالودم به بد ديدن | |
| وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم,,, | که در طريقت ما کافريست رنجيدن | |
| به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات,,, | بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن | |
| مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست,,, | به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن | |
| به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب,,, | که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن | |
| به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه,,, | کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن | |
| عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس,,, | که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن | |
| ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب,,, | که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن | |
| مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ,,, | که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن |

این جاده مثل مسیر زندگی ماست و ما در این جاده در حرکتیم،
اگه فقط به خطهای وسط جاده نگاه کنیم..از زیبائیهای اطراف غافل میمونیم!؟... بیایم به زندگی هم با نگاه باز تری بنگریم:) تا زیبائیهای اطراف را به راستی درک کنیم (به امید فردایی بهتر و ایرانی سر بلند)

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد...

سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم...
![]()

شب شيشه اي
ما به هم محتاجيم
مثل ديوونه به خواب
مثل گندم به زمين
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
مثل ما به آدما
مثل ماهيا به آب
مثل آدم به هوا
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي
خورشيد مثوايي سر مي زنه
به عزاي دوري دستاي ما
کوچه ها ، سکت و بي صدا مي شن
بوي رخوت همه جا رو مي گيره
همه ي درها ، به غربت وا ميشن
جاده هامون ، که به خورشيد مي رسن
مثل تاريکي ، بي انتها مي شن
ما به هم محتاجيم

وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی '


به كوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاك...
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم
شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید
روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت
بدحالان و خوشحالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که
این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پردههااش پردههای ما دری
د همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای