parsa
Daftare Paiz
ای شب از رویای تو رنگین شده مسافر اینجا ما هم غریبیم نام شعر : غمي غمناك این جاده مثل مسیر زندگی ماست و ما در این جاده در حرکتیم، اگه فقط به خطهای وسط جاده نگاه کنیم..از زیبائیهای اطراف غافل میمونیم!؟... بیایم به زندگی هم با نگاه باز تری بنگریم:) تا زیبائیهای اطراف را به راستی درک کنیم (به امید فردایی بهتر و ایرانی سر بلند) بي
تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون
بگيرم يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم حالا كه تمومه لحظه هامو
انتظار تو پر كرده برگرد سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم... شب شيشه اي ما به هم محتاجيم
به كوروش چه خواهيم گفت؟

ادامه مطلب

سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن,,, منم که ديده نيالودم به بد ديدن وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم,,, که در طريقت ما کافريست رنجيدن به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات,,, بخواست جام می و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چيست,,, به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب,,, که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه,,, کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس,,, که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب,,, که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ,,, که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن




مثل ديوونه به خواب
مثل گندم به زمين
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
مثل ما به آدما
مثل ماهيا به آب
مثل آدم به هوا
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شيشه اي ديگه نمي شکنه
از تو اين شيشه اي هميشگي
خورشيد مثوايي سر مي زنه
به عزاي دوري دستاي ما
کوچه ها ، سکت و بي صدا مي شن
بوي رخوت همه جا رو مي گيره
همه ي درها ، به غربت وا ميشن
جاده هامون ، که به خورشيد مي رسن
مثل تاريکي ، بي انتها مي شن
ما به هم محتاجيم
وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی '
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام
این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام
هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من
خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور
ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم
بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه
سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط
به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به
این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری
از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از
آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان .
مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن ده سال
است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش
ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر
آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و
غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از
من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه
سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید
بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن
استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به
این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا
سه سال پیاپی خشکسالی شود . هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی
نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان
وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و
استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو
دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی کانالی که من میخواستم بین شط
نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال
از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام
برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که
ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف
مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت
نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی .
با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه
ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند توصیه دیگر من به تو این است
که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت
هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر
مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون
مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر
این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
اافسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با
آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در
میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی
آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه
وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه
بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها
بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی
سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن
که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس
باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید بعد از اینکه من
زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم
کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما
قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و
تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و
بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا
سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک
خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت
بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو
غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود
نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت
حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از
کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد
. و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد
کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری
کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد
نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده
وشهر سازی را در درجه اول قرار بده . عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد
از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط
موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی
کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده
ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو
در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها
را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک
شده است

اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاك؟
چه شد ملك ايران زمين؟
كجايند مردان اين سرزمين؟
به كوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه كرديد برنده شمشير خوش دستتان
كجايند ميران سر مستتان؟
چه آمد سر خوي ايران پرستي؟
چه كرديد با كيش يزدان پرستي؟
چرا پشت شيران شكسته؟
در ايران غم سراسر نشسته
چرا خامش و غم پرستيد هاي؟
كمر را به همت نبستيد هاي؟
چرا اينچنين زار و گريان شديد؟
سر سفره خويش مهمان شديد؟
چه شد عرق ميهن پرستيتان؟
چه شد غيرت و شور و مستيتان؟
سواران بي باك ما را چه شد؟
ستوران چالاك ما را چه شد؟
چرا ملك تاراج ميشود؟
جوانمرد محتاج ميشود
چرا جشنهامان شد عزا؟
در آتشكده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است ؟
چرا دشمنانش اينچنين سركش است؟
چرا بوي آزادي نيست واي
بگو دشمن ميهنم كيست هاي
بگو كيست اين ناپاك مرد
كه بر تخت من اينچنين تكيه كرد
كه تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای
| Design By : Night Skin |







tiny

